تبليغاتX
زندگی

زندگی

درباره همه چیز تو این دنیا زیبا

نمیدونم

یکی را گفتم چون است دور زمان؟

گفت بسیار سخت و درهم . 

دیگری را گفتم ؟

حمد خدارا گفت و ندا داد از این خوب تر نمی شود.

پس چگونه می شود در زمانی مشابه ، سیر جهان را بر دو گونه ترسیم کرد؟

نکته ای خود نمایی می کند ، پس تفکر ما سیر جهان را ترسیم می کند نه واقعیت دنیا.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 20:9  توسط سامان جون  | 

امید

آری ما خدا را داریم

تا شقایق هست زندگی باید کرد

شاعری این را گفت در کنج سکوت.

من به معنای گل و سوسن و یاس

من به معنی وجود بشری مینگرم

خوب من پاک و زلال چون گل باش

خوب من خالی باش

خالی از بیم و گمان

پر شو از وسوسه سبز امید.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 16:22  توسط سامان جون  | 

چلچله

دیر زمانیست که هستن را در توانستم سپری میکنم
و چه نزدیک است و دور مینماید حریم سبز وجودت
خود را شکوفا کن و در من بنگر این کهنه نقاب را
باید راهی به بلندای پرواز چلچله جست
باید دیدن را دید و باید رفت

خوب بودن را با تمام خوبیش به تو تقدیم میکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 1:7  توسط سامان جون  | 

شب

 

تو ای آگاهیم در روز و در شب
تو ای ماه من و نور من امشب


بیا تا در کنارت گيرم آرام
نوای عود و گل همساز هر شب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 0:38  توسط سامان جون  | 

فاصله

بسیار مینویسم تا در بسیار بیشمار سخنانم فوجی عظیم از دلبستگی را نثارت کنم.

طولانی می نگارم تا مرا در بیشمار سخنان تازه بیابی و دور از روزمرگی.

کاش کودک درونم اندوه بیشمار تنهایی مرا فریاد بزند ، یادت را لبانت را و چشمانت را از کوه فاصله ها دریغ کن.

 

سامان جون

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 19:20  توسط سامان جون  | 

روح

 

شور و سودایی در سر

قاب تنهایی در دل

خواب و بی حالی در روح

عشق و دلداری بر باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 15:21  توسط سامان جون  | 

زندگی

 

راستی چون است چرخ زندگی
                  راستی این است درس زندگی


راستی را راست تا پایان برو
                 راست شیرین است تلخ زندگی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 0:57  توسط سامان جون  | 

سرشار

 

وقتی روزی را به شب میرسانم سرشار از شور زندگی


با خود می گویم ، چیست این همه سردرگمی قافلگیرانه در بلندای زندگی


بیا با من تا ترانه بودن را در افق ساز کنیم


و هماره بسراییم که جهان سرشار از عشق با هم بودن است

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 2:0  توسط سامان جون  | 

عشق

 

بگذار و بگذر که دور زندگی تمامی ندارد اما در تمام ناتمامش بسی زود سپری می شود


دریاب و رها کن که سرآغاز عشق خلاصی از جریان زندگی است


دوست بدار و عاشق شو تا در گذار و گذر زندگی عشق را بیاموزی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 13:44  توسط سامان جون  | 

دوست بدار

آریا دوست بدار ، گفته بودی که تو هم میدانی غم تنهایی هر کس چون است

آریا زنده بدار و بدان عشق بورز به فضایی خالی ، خالی از مردگی و دل زدگی

باز این من که تو را می خواند که تو در دور زمان مبهوتی و به تو می گویم

دلم اندازه دنیا تنگ است ، لحظه آغوش مرا محتاج است

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 11:1  توسط سامان جون  |